مردی از غم و غصه هایش به تنگ آمده بود و هر روز به درگاه خداوند
گله میکرد که:" چرا من؟ آخر چرا من باید اینهمه غم و غصه داشته باشم در
حالیکه دیگران به آسودگی و خوشی زندگی میکنند؟!"
تا اینکه عاقبت روزی عاجزانه از خداوند خواست که دردهای او را از وی
ستانده و در عوض درد هر کسی را که میخواهد به او دهد چون فکر نمیکند
که کسی بیشتر و جانسوزتر از او دردی داشته باشد.
همان شب خواب بسیار عجیبی دید. پیر مرد روحانی را در خواب دید که
به او اشاره میکند: برخیز که دعایت مستجاب شد. برخیز ای مرد و هر
چه غم و اندوه و غصه داری درون کیسه ای بریز و به کنار رودخانه بیاور.
مرد از جای برخاست و هر چه درد و غم داشت درون کیسه ای ریخت و همراه
پیرمرد به کنار رودخانه رفت. آنجا که رسیدند دیدند عده ای کیسه بدوش
منتظرند. پیرمرد دستور داد همه کیسه های بزرگ و کوچک خود را کنار درختی
بگذارند و خود چندین قدم دورتر بروند و بایستند. همه همین کار را انجام دادند...
ساعتی گذشت....بعد پیرمرد از همه خواست که باعجله به سوی کیسه ها
دویده و هر کدام کیسه ای انتخاب کنند و بردارند.
مرد داستان ما اول از همه دوید و کیسهء خود را برداشت...
پیرمرد خنده ای کرد که: چه شد مرد؟! میتوانستی کیسهء کوچکتر را انتخاب کنی
چه شد که باز به سراغ کیسهء خود رفتی؟!
مرد جواب داد: راستش مدتی به آدمها و کیسه هایشان نگاه کردم و فکر کردم
اول اینکه من میدانم درون کیسهء خودم چیست ولی نمی دانم درون کیسه های
دیگران چه مسایل و اندوه هایی نهان است و دوم اینکه با مسایل خودم آشنایی
دارم و سالهای سال است که به آنها عادت کرده ام و مهم تر از همه سوم اینکه
در این مدت راه کنار آمدن با قسمت اعظم آنها را یاد گرفته ام و در مورد حل بقیه
هم بسیار اندیشیده ام و.....
فردا صبح که مرد از خواب برخاست خدا را بسیار شکر کرد چون حالا میدانست که
با مسایل خود هر قد رهم جانسوز باشند آشنایی دارد و در موردشان بسیار اندیشیده
و برای بسیاری راه حلهایی یافته است....
باری! خداوند به اندازهء ظرفیت و توانایی مان کیسه هایمان را پرکرده است.
و هر آنچه که به ما داده شده به نفع و مصلحت فقط ماست.
|
+| نوشته شده توسط
صالحی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
|