" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند " . علی شریعتی
" تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت " . لویی پاستور
" باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند " . فردریش نیچه
" کمربند
سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهندآمداما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی وسروری باشد این آرزوی همه
عمرم بوده است " نادر شاه افشار
اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. موريس مترلينگ
بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز
" لازم
نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد
آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا
نقاب از چهرهاش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد
غلطيد " . فرانتس كافكا
" گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد " . جبران خلیل جبران
اگرجانت درخطربود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . ارد بزرگ
" كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند " . گوته
" پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی" مهاتما گاندی
" کسی به فرجام زندگی آگاه نیست
، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد " . فردوسی خردمند
" تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است " . انگلس
" بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند " . امرسون
" از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش" . آلبرت انيشتن
" براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت " . دالايي لاما
" انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد " .
چخوف
" لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد " . بودا
" تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند " . گراهام بل
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
|
مردی
صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و
راهی خانه خدا شد.
در راه
به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به
خانه برگشت.
مرد
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه
مجدداً زمین خورد!
او
دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض
کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه
به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:
(( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم
تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو
راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد
چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از
رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول
درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال
می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم
پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه
توضیح می دهد:
((من
شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما
به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان
شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق
به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه
گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن
شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم
رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در دوشنبه بیستم مهر 1388
|
می گفت 18 ساعت گریه کردم. دیشب تا
حالا خوابم نبرده است. من حتما" باید به هتل استقلال بروم. اگر نبینمش، می
میرم. اخه سان ایل گوک (جومونگ ) آمده ایران.
من که هاج وواج مونده بودم به این
دختر 14 ساله چی بگم. یک ساله که در رویای
جومونگ بسر می بره، دائم فکرش اینه که سان ایل گوک چی می پوشه؟ کدام سلمانی میره؟
همسرش چند ساله است؟ آیا خوشبخته یا نه؟ نمی خواد طلاق بگیره؟ اینترنت را فقط برای
جستجو جومونگ مورد استفاده قرار میدهد و...
بالاخره مادرش را راضی کرد که به
هتل استقلال بروند. آنقدر دست هایش را به هم فشره بود که در مقابل هتل نیز همه متوجه اضطراب این دختر نوجوان شده بودند. با همکاری
نگهبان هتل و راننده سفارت کره بالاخره توانسته بود از جومونگ امضاء بگیرد. ولی در
حسرت عکس گرفتن به خانه برگشت. می گفت تا جمعه ایرانه و من باید باهاش حرف بزنم و
عکس بگیرم و... روز بعد رفت وبراش یک کادو خرید( یک کتاب عکس از ایران ) تو دلم
گفتم باز جای شکرش باقیه " ایــــران " !!!!
فرداش، حدود 6 ساعت در لابی هتل و جلوی در
هتل استقلال با مادرش و برادرش منتظر ماند ولی از اتاقش نیامد پایین.
فکر کردم چقدر داستان های شاهنامه
زیباست. چقدر رستم یا سهراب دلاورند. چقدر شهاب حسینی زیباست و چقدر هنرمند. چقدر پوریا
پورسرخفیلم روز سوم را قوی بازی کرد. چقدر
نیکی کریمی به عنوان یک بازیگر و کارگردان باعث افتخار است. چقدر پگاه آهنگرانی با
سن کم زیبا درخشید. یاد آمد وقتی سریال " پلیس جوان " با بازیگری شهاب
حسینی از صدا و سیما به نمایش در آمد،
خیابان های شهر خلوت می شد. وقتی به سینمای ایران نگاه می کنم می بینم اگر زیبایی
است هنرپیشه های زن و مرد زیبا کم نداریم. اگر هنر بازیگری استهنرمند کم نداریم. ایکاش بجای خرید این سریال
های تخیلی و غم انگیز کره ای، ژاپنی، هندی و... سرمایه گذاری می شد برای نشان دادن
تاریخ ایــران، شهامت دلیــرمردان ایران یا حتی داستان هایی که تو این دیار به راحتی می
تواند به فیلم نامه های عامه پسند تبدیل شود.
اما حیف وصد حیف، که می شنویم پسری از عشق سوسانو خودکشی کرد، خانواده ایی از لرستان به نیت دیدن جومونگ به تهران آمدند و هزینه
ای هنگفت برای پذیرایی از جومونگ خرج شد.
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در دوشنبه دوم شهریور 1388
|
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند
روحش شاد
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
|
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان همه بنده ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو نهاد بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما که شد مهر میهن فراموش ما که انداخت آتش در این بوستان کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ خرد را فکندیم این سان زکار نبود این چنین کشور و دین ما کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود همه جای مردان آزاد بود در این کشور آزادگی ارز داشت کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر گرامی بد آنکس که بودی دلیر نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت از آنروز این خانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند کشاورز باید گدایی کند به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن به از زندگی کردن و زیستن اگر مایه زندگی بندگی است دو صد بار مردن به از زندگی است بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم برون سر از این بار ننگ آوریم
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
|
از کودکی همیشهاین سوال برایم مطرح بود که چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمیزند ، اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران میشود.
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدمدیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکناست مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است.
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکشنمیکند ، بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود.
و این نشانه یک جامعه مرده است.
ولی یک جامعه زنده فقطبرای کسانی احترام قائل است :
کهمتکلم هستند نه ساکت
متحرکند نه ساکن
باخبرترند نه بیخبرتر
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
|
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛
راحتی بیشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر
اما قدرت تشخیص کمتر داریم
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما
سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی
تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی
خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می
کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است.
خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها
به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های
پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر
لذت می بریم
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات
همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را
شکافته ایم اما نه تعصب خود را
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می
ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری
داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری
کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر
اما کیفیت کمتری داریم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت
اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه
ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را
برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و
منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد
علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش
است
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای
روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و
"روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم
"یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست
داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید
آن می تواند آخرین لحظه باشد
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای
کسانیکه دوستشان دارید بگویید، و به خودتان می گویید که "یکی از این
روزها" آنرا خواهم گفت ، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها"
ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بگویید!
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در جمعه یکم خرداد 1388
|
مندر ابتدا خداوند را یك ناظر ؛ مانند یك رئیس یا
یك قاضی میدانستم كه دنبالشناسائی خطاها ئی
است كه من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتیكه من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق
جهنم .
وقتی قدرت فهم منبیشتر
شد؛ به نظرم رسید كه گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یكدوچرخه دو نفره است و دریافتم كه خدا در صندلی
عقب در پا زدن به من كمكمیكند. نمیدانم چه زمانی بود كه خدا به من پیشنهاد داد جایمان راعوض كنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق
كرد؛ زندگی ام با نیروی افزودهشده او خیلی
بهتر شد؛ وقتی كنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم وتقریبا برایم خسته كننده بود ولی تكراری و
قابل پیش بینی و معمولا فاصلهها را از كوتاهترین
مسیر می رفتم. اماوقتی خدا هدایت زندگی
مرا در دست گرفت؛ او بلد بود از میانبرهای هیجانانگیز و
از بالای كوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حركت كندو به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن
». من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به كجا می بری ؟ » او فقط
خندید و جواب نداد و من كم كم به او اطمینان كردم ! وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را
می گرفت و منآرام می شدم
. او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند
و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم
. خداگفت : هدیه را به
كسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشانخیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها
را به مردمانی دیگر بخشیدم وفهمیدم « دریافت هدیه
ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با اینوجود بار
ما در سفر سبك تر است . من در ابتدا در كنترل زندگی ام بهخدا اعتماد نكردم؛ فكر میكردم او زندگی ام
را متلاشی میكند؛ اما او اسراردوچرخه
سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههایباریك مرا رد كند و از جاهای پر از سنگلاخ به
جاهای تمیز ببرد و برای عبوراز معبرهای ترسناك
پرواز كند. ومندارم یاد می گیرم كه
ساكت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارمازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنك به صورتم در
كنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم
و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند ومی گوید : « پابزن
»
نام نویسنده و منبع مطلب
غذای روح - مارك ویكتور هانس و جك كنفیلد
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در جمعه یکم خرداد 1388
|
این سال دیگه میریم
راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان. یکسال دیگه دیپلم..
و مدام این جمله روی
زبونمون بود. وقتی بزرگ شدم. وقتی بزرگ شدم.
با هر نوبرانه چشمها
رو میببستیم و آروز میکردیم. چقدر آرزو داشتیم ...
دنیا دنیا امید..
روزی که نوبرانه
زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان
نیامد و فهمیدم بزرگ شدم.
چشم رو باز کردم و
نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود.
بزرگ شدیم و هیچ
نشد...
حالا از مهر تا
خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجان
ها کم تر و کم تر شد. سالها تکراری تر...
کار و کار و کار
برای هیچ..
آرزو ها حسرت شد و
ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی
چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و مامیترسیدیم از دچار شدن بهش..
آخرین بزنگاه بود
بزرگ شدن..
دیگه میتونستیم از
خیابانها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه...
خوشا روزهایی که
نمیتوانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدرمیدادیم و طعم تکیهگاه را
میچشیدیم..
بزرگ شدیم و همه
شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر
و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم.
بزرگ شدیم و دستها
به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم و چه کیفی داشت ده
تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند.
دیگه نه امیدی به
سال دیگه.نه به خرداد ونه به مهر.
تا بچه
هستيم بزرگ شدن چه اميد شيرينی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی
بزرگ.
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
|
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:
«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم.»
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
|
بیل گیتس، مالك و رئیس سابق"مایکروسافت"، طی یک سخنرانی كه سابقا یعنی در زمانی كه ریاست مایكروسافت را عهده دار بود، در یکی از دبیرستانهای امریکا انجام داد، او در این سخنرانی نكاتی را خطاب به دانشآموزان یادآور شد و گفت: "در دبیرستان خیلی چیزها را به دانشآموزان نمیآموزند".
بیل گیتس فردی است كه موفقیت های چشمگیرش زبانزد خاص و عام است و می توان از تجربیات و نگرش های اندیشمندانه اش درس گرفت. او هفت اصل مهم زندگی که دانشآموزان در هیچ دبیرستانی فرا نمیگیرند، را بدین شرح بیان كرد :
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است سعی كنید با این حقیقت کنار بیائید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست و شما خودتان باید در بدست آوردن آن تلاش كنید. در این دنیا از شما انتظار میرود که قبل از آنكه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم: پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما مبلغ فوقالعاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنكه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمتی در حد انتظارات خودتان برای كسب موفقیت های آینده تان بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر میکنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن در یك شركت یا موسسه، متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون او دیگر امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد و در مقایسه با كاری كه انجام خواهید داد تنها منافع خود را مد نظر قرار می دهد.
اصل پنجم: آشپزی در رستورانها یا خیلی از مشاغل ساده با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار "یک فرصت" برای آینده بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان فعال و پرشوری بودند و به قدری که اکنون شما تصور می كنید، ملالآور نبودند.
در نمودار زیر مسیر زندگی و خط مشی بیل گیتس در تحقق اهداف مایكروسافت در فواصل سالهای پیاپی تا سال 2008 بطور خلاصه بیان شده است
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
|
زمانی، مسافری از غرب نوشته بود: "زیبایی زنان ایرانی چنان خیرهکننده است که هوش از سر هر بیننده میرباید" ولی امروز چه چیز در ایران زیبا به شمار میرود؟ زیبا، هر آن چیزی ست که کانالهای ماهوارهای نشان میدهند. زیبا، هر آن چیزی ست که در فیلمهای هالیوود نشان داده میشود. امروز زنان ایرانی باور خود را به بیهمتا بودن خویش از دست دادهاند.
اشپیگل آنلاین (۱۹ آوریل) در گزارشی كه تنها به بخشی از زنان جامعه ی ایرانی و به ویژه تازه به دوران رسیدههایی اختصاص دارد كه در یك جامعه بیتولید و در یك اقتصاد بیمار، فقط مصرف میكنند و تصویری به شدت نادرست از زنان غربی و زندگی در غرب دارند، زیر عنوان كوتاه "جنون زیبایی در ایران" چنین مینویسد:
جنون زیبایی زیر روسری غوغا میكند. زنان ایرانی برای برنزه شدن تا مرز بیهوشی زیر آفتاب جزغاله میشوند و برای لاغر شدن جرعه جرعه سركه مینوشند. "یاسمین تیفنزه" از سالها پیش در ایران زندگی میكند و هنوز نمیتواند این همه را درك كند. به یادداشتهایی از او از سرزمین هزار و یك عمل بینی توجه كنید: ممكن است در غرب درباره مانكنهایی كه به بیماری لاغری و سوء تغذیه دچار هستند، بحث شود. در ایران اما رژیم گرفتن و عمل زیبایی، شیك و مد به شمار میرود. امكان ندارد زنان در ایران همدیگر را ملاقات كنند و یك برنامه رژیم غذایی رد و بدل نكنند و یا درباره آخرین عمل زیبایی كه انجام دادهاند، حرف نزنند. زیبا بودن در ایران، یكی از وظایف اصلی زنان است. ولی واقعا چه چیز در ایران زیبا به شمار میرود؟ زیبا، هر آن چیزیست كه كانالهای ماهوارهای نشان میدهند. زیبا، هر آن چیزیست كه در فیلمهای هالیوود نشان داده میشود. و این همه در كشوری كه زنانش از قرنها پیش به دلیل زیبایی طبیعیشان زبانزد بودهاند. زمانی، مسافری از غرب چنین نوشته بود: "زیبایی زنان ایرانی چنان خیرهكننده است كه هوش از سر بیننده میرباید". امروز اما زنان ایرانی باور خود را به بیهمتا بودن خویش از دست دادهاند. زنان ایران به دلیل حجابشان نمیتوانند مانند زنان در كشورهای غربی ببالند. تنها چهره آنها، و بخش كوچكی از موی و پرهیب پیكرشان است كه در برابر بیگانه به نمایش در میآید. دختران روپوش مدرسه میپوشند و حق ندارند آرایش كنند و حتی به ناخنهایشان لاك بزنند، یا موهایشان را رنگ كنند و یا حتی ابروهایشان را بردارند. همه اینها را اما آنها پس از دوران مدرسه جبران میكنند و چندان احتیاط و حساسیتی هم در این راه به خرج نمیدهند. اگر كسی پولش را نداشته باشد، از روشهایی استفاده میكند كه در آلمان بیمارگونه ارزیابی میشوند: مثلا همراه با غذا سركهای را میخورند كه خودشان درست كردهاند تا چربی با اسید جایگزین شود. علاوه بر این در روز چندین لیتر آب مینوشند چرا كه چربی باید به این وسیله از بدنشان خارج شود. به همه اینها یك ورزش شدیدا مبالغهآمیز نیز اضافه میشود. البته با موهای كاملا آرایش شده، صورت پودر و كرم مالیده و در فضایی كه بوی عطر و ادوكلن گران قیمت آن را پر كرده است. امیر، یك مهندس پنجاه ساله از تهران میگوید: "فرقی نمیكند، در هر ساعتی كه به پارك بروم، زنان چنان بی عیب و نقص به نظر میرسند كه من همیشه از خودم میپرسم آخر اینها كی از خواب بلند شدهاند؟ چنان بوی عطر میدهند كه من برای دویدن در پارك یك شال با خودم میبرم، حتی در تابستان. البته آن را دور گردنم نمیبندم، بلكه جلوی بینیام میگیرم تا مرا از موج عطری كه از سوی زنان متصاعد میشود، حفظ كند".
اگرچه تصور زنان ایرانی از زیبایی با تصوری كه مأموران امر به معروف و نهی از منكر از اخلاق دارند، هماهنگی ندارد، ولی حكومت از این نوع فرهنگ پرورش اندام حمایت میكند: در بسیاری از پاركها دستگاههای پرورش اندام قرار داده شده است و مربی مخصوص زنان وجود دارد كه روزی یك ساعت آن هم رایگان به آنها تمرین میدهد. اخیرا پاركهایی مخصوص زنان ساخته شده تا چشم نامحرم به آنها نیفتد. در این نوع پاركها زنان میتوانند بدون حجاب حركت كنند. نیروهای انتظامی برای این پاركها زنان انتظامی را به كار میگمارد. زنان ثروتمندتر اما پزشكانی را استخدام میكنند كه برای آنها برنامه غذایی تجویز میكند. یك رستوران زنجیرهای در ایران از چندی پیش حتی سه وعده منوی غذای رژیمی برای بانوان طبقه بالا ارائه میكند. زنانی كه از امكانات مالی كمتری برخوردار هستند، خودشان را در پلاستیكهای مخصوص نگهداری مواد غذایی میپیچند و زیر آفتاب دراز میكشند تا چربی بدنشان آب شود. آن پوست سپیدی كه روزی در ایران شیك به شمار میرفت، مدتهاست كه از مد افتاده است. زنان طبقات مختلف در یك مسابقه بیپایان تلاش میكنند به مؤثرترین شكل ممكن خودشان را برنزه كنند و برای این كار هیچ حد و مرزی نمیشناسند. مثلا یكی از موادی كه میتوان پوست خود را با آن برنزه كرد، مایهای است كه از تركیب حنا و ماست به دست میآید. در سال گذشته، مخلوط روغن زیتون و قهوه سریعترین راه برنزه شدن به شمار میرفت. یك راه دیگر كه معجزه میكند این است كه در حال مالیدن روغن بچه به روی پوست، بر آن آب نمك پاشید!
زنان ناجی غریق از مد برنزه بسیار نگران هستند چرا كه زنان ساعتها زیر نور خورشید دراز میكشند، بدون آنكه چیزی بخورند. این كار اغلب به اختلال در گردش خون منجر میشود. ناجیان غریق در محلهای شنا همیشه از بلندگو اعلام میكنند كه بانوان باید دست كم یك بار در ساعت دوش آب سرد بگیرند و به اندازه كافی مایعات بنوشند. آنها میخواهند با این هشدار مجبور نشوند هر روز چند بار آمبولانس صدا بزنند. چند وقت پیش، جنون برنزه شدن تا آنجا پیش رفت كه خانمها پس از كلی شنا كردن زیر آفتاب، یك ساعت تمام هم روی نیمكت دراز كشیدند تا حمام آفتاب بگیرند. البته چند نفر از آنها متأسفانه به شدت دچار آفتابسوختگی شدند و حتی گفته میشود چند نفر هم جان خود را از دست دادند. هر زن ایرانی دوستی را میشناسد، یا دوست دوستش را، و یا دوستِ دوستِ دوستش را، كه بدنش این اندازه از آفتاب و گرما را نمیتوانست تحمل كند. چندی پیش دولت دستور داد تمام این نیمكتها را، البته به دلایل بهداشتی، جمع كنند.
عمل زیبایی در ایران به یك كار روزانه تبدیل شده است. همیشه و همه جا از آن حرف زده میشود. خیابانهای تهران پر است از زنان و مردانی كه یك چسب زخم روی بینیشان دارند. از آنجا كه بسیاری از ایرانیان دماغشان بزرگ است، عمل بینی به یكی از معمولترین عملهای زیبایی تبدیل شده است. در عین حال بزرگ كردن لبها و برجسته كردن استخوان گونهها و بزرگ كردن پستانها نیز بسیار رایج است. رفع چربی بدن نیز بیش از پیش طرفدار پیدا میكند. از آنجا كه عمل زیبایی با هزینه همراه است، حتی برخی پدران اتومبیل خود را میفروشند تا دخترشان بتواند دماغش را مانند مدلهای مجلههای زیبایی عمل كند. آرایشگاههای زنانه و مردانه در ایران جدا هستند. به همین دلیل سالنهای آرایش زنانه به استودیوهای زیبایی تبدیل شدهاند كه زنان میتوانند یك روز تمام در آنها بدون هر مشكلی بسر آورند. كم نیستند سالنهای آرایش و زیبایی كه حتی سه طبقه هستند زیرا اغلب پیش میآید كه همه مشتریان چند بار در هفته تمامی روز در آنجا میمانند. مثلا برای اینكه لاك ناخنهای یك خانم باید با لباس شباش جور در بیاید. البته با این شكل و شمایل آنها در مجالس بزم خصوصی و پنهان ظاهر میشوند.
اغلب بانوان موهای خود را مطابق الگوی غربی طلایی میكنند كه متأسفانه با تركیب رنگ موی زنان ایرانی، نه بلوند بلكه زرد میشود. از آنجا كه خانمها فقط میتوانند چتری و جلوزلفی خود را از زیر روسری به نمایش بگذارند، آن را با اسپری فراوان پوش میدهند و بالا میبرند. بالاخره همه چیز حاضر میشود: با پوست به شدت قهوهای شده، وزنی به طور متوسط حدود چهل و پنج كیلو، آرایش خشك هالیوودی و كفشهایی با پاشنه پانزده سانتی واقعا هم زنان ایرانی با الگوهای غربیشان تقریبا هیچ تفاوتی ندارند. اما فقط تقریبا! چرا كه زنان در غرب واقعا این شكلی نیستند!
متنی رو كه از نظر گذراندید مبحثی است كه اخیرا پست های هزاران سایت و وبلاگ ایرانی رو پوشش داده و بدینصورت نگاه انتقادآمیز اشپیگل رو بعنوان یك معضل اجتماعی مطرح كرده اند. شاید نقد مسئله ی زیبایی زنان و دختران در ایران بیش از حد اغراق آمیز بود ولی تا اندازه ای هم حاكی از یكسری واقعیت های ملموس بود كه البته با احتساب نتایج اجتماعی متعددی كه در بر خواهد داشت مسلما شامل همه ی زنان و دختران فهیم ایرانی نیست و نخواهد بود ... چون نباید این اصل را فراموش کنیم که وجهه ی زن ایرانی اینقدر محترم و با ارزش هست که نیازی به اینجور كارها، كه نمودی از تظاهر و چشم و هم چشمی رو در خودش داره نیست و مسلما نباید آراستگی ظاهر رو با جلف بودن و جلب توجه کردن یا خودنمایی افراطی اشتباه گرفت! ولی براستی چرا باید خواسته یا ناخواسته بگونه ای عمل كنیم كه دستاویزی بشیم برای مطبوعات خارجی كه این چنین بی رحمانه، چهره ی معصوم و بی آلایش زن ایرانی رو زیر سوال ببرند؟ برگرفته از سایت پرشین استار
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابرازعشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
|
بیشتر اوقات زندگی روزمره ما به مراوده و گفتگو و تعامل با دیگران میگذرد. در منزل، محل کار، خیابان، تاکسی، مغازه، کلاس درس و … در این میان همیشه عدهای انگشت شمار از افراد در میان دیگران برتر بوده و نامشان زبانزد دیگران است. همچنین همیشه باعث جذب سایرین شده و در کل افرادی پرنفوذ و تاثیرگذار هستند. البته جذابیت شخصیتی با جذابیت زیبا بودن فرق دارد. جذابیت و گیرایی شخصیتی کاملا اکتسابی است و آگاهانه و یا ناآگاهانه کسب میشود. اینگونه افراد هیچ فرقی با دیگران ندارند؛ مثلا ستاره داشته و یا اینکه جادوگری بدانند بلکه به صورت دانسته و یا ناخودآگاه یک سری قوانین را همیشه رعایت مینمایند که همین قوانین عامل برتری و جذب دیگران و عامل نفوذ در اذهان است. ما نیز میتوانیم اینطور باشیم. در اینجا به بعضی از این عوامل اشارهای مختصر مینمایم :
1- کمتر حرف بزنیم : این بدان معنا نیست که حرف نزنیم و یا سرمان در لاک خودمان باشد. بلکه هرجا نیاز به صحبت کردن بود خود را نشان داده و نظر خود را ایراد کنیم. متاسفانه بعضی افراد اینطور برداشت مینمایند که کم گویی یعنی هیچگویی و همین امر باعث منزوی شدن و دور شدن از اجتماع میگردد.
2- قبل از شروع صحبت حداقل ۳۰ ثانیه فکر کنیم : فکر کردن قبل از شروع صحبت هر چند کم و کوتاه باعث گزیدهگویی شده و از هرگونه گاف زدن و همچنین بیهوده گویی و با عجله صحبت کردن جلوگیری میکند. حتما دیدهاید افرادی که پس از شنیدن حرفی یا سوالی مدت زمانی کوتاه آنرا حلاجی نموده و سپس بیان مینمایند و اکثر اوقات جواب آنها بسیار متین و درست است و هیچ جای ایراد نیست. اما امان از افرادی که آنچه به ذهنشان میآید را بیان مینمایند، بدون اینکه حتی لحظهای در مورد آن فکر کنند. به اصطلاح با صدای بلند فکر میکنند و اکثر اوقات حرفهایی میزنند که باعث پشیمانیشان میگردد. فکر کردن آسان است. تمرین کنیم.
3- با صدای بلند نخندیم : خنده با صدای بلند شخصیت انسان را زیر سوال میبرد. هیچ انسان گرانمایهای را نخواهید دید که با صدای بلند خندیده و یا قهقهه بزند. از بازیگران معروف سینما (در زندگی شخصی) گرفته تا بزرگان و دانشمندان. با صدای بلند خندیدن باعث جلب توجه دیگران شده و با توجه به اینکه دیگران نمیدانند مطلب شما چقدر خندهدار است، باعث سوء برداشت آنها میشود.
4- لبخند بزنیم : یک لبخند کوچک باعث جذب میشود. هر انسان دارای کودک درونی است که آن کودک درون به آنچه که خود بخواهد جذب میشود چه بخواهیم و چه نخواهیم. اخلاق کودک درون دقیقا مانند کودکان است و به چیزهای زیبا عکس العمل مثبت نشان میدهد. پس همانطور که یک کودک جذب یک لبخند میشود، ما نیز جذب چهرههای بشاش و خندهرو میشویم. همچنین لبخند باعث زیباشدن چهره میشود.
5- در امور دیگران دخالت نکنیم : برایتان چقدر پیش آمده که با تلفن همراه یا شخصی دیگر صحبت میکرده اید که دقیقا پس از پایان صحبت، یک نفر دیگر آمده وگفته "چی شده؟"؟ حتما برایتان پیش آمده است که این قضیه کمی باعث تنفر شما شده است. امور دیگران به ما ربطی ندارد زیرا اگر ربط داشت، با ما نیز در میان گذاشته میشد. دخالت در امور دیگران باعث دفع آنها شده و نوعی دورشدن را ایجاد مینماید. زیرا با توجه به شناختی که افراد از شخص فضول دارند، از رفت و آمد و حتی صحبت مقابل وی خودداری میکنند.
6- شوخ طبع باشیم ولی بسیار بسیار کم شوخی کنیم : شوخی هرقدر هم کوچک میتواند باعث رنجش شود مگر اینکه این شوخی با فکر قبلی و بررسی بیان شده و یا انجام شود. مثلا شوخیهایی که با شخصیت افراد رابطه دارد باعث قتل شخصیت میشود. شوخی اگر در حد یک لبخند کوچک و ملیح باشد، بسیار شیرین است و نه بیشتر. شوخی فراوان انرژی ذهنی را کاسته و جذابیت را از بین می برد. چراکه شوخی بتدریج پرده های حرمت را پاره کرده و کم کم موجب بی احترامی می شود. با این حال تبسم به چهره جذابیتی عمیق می بخشد. در تبسم سنگینی و متانت موج می زند ولی در خنده زیادی و شوخی سبکی و کاهش جذابیت نهفته است.
7- آنچه هستیم باشیم : از بیان حرفهای بیخودی و دروغ و بزرگ کردن خود بپرهیزیم. آنچه که هستیم باشیم به این معنا که خود را بزرگتر از آنچه هستیم جلوه ندهیم و سعی نکنیم خود را به زور در دل مردم جای دهیم.
8- به وضع ظاهری خود برسیم : یکی از عواملی که باعث تاثیرگذاری در بین سایرین میشود، خوش لباسی، خوشبویی و خوش صورتی است. مطمئنا هیچ کس دوست ندارد با شخصی که دهان او بوی بد میدهد و یا لباسش پاره است دمخور شود. ضمن اینكه هماهنگی و پاکیزگی ناخودآگاه باعث جذب مردم می شود. البته باید دقت شود که لباس های عجیب و غریب باعث جذب نمی شود. تمیزی و اطوی لباس، موهای مرتب، دهان خوشبو مجذوب كننده است. اما آراستگی ظاهری فقط به پوشش داخل و خارج خلاصه نمی شود بلکه حرفهای زیبا، جملات مثبت، اعمال درست نیز باعث جذب است.
9- سکوت را تمرین کنیم : بعضی افراد می پندارند که هر چه شلوغتر و پر صداتر باشند بیشتر جذب می شوند ولی اینطور نیست. سکوت تاثیری ذهنی در افراد می گذارد. هنگام سکوت، در اطراف خود ایجاد خلاء می نماییم و این خود باعث جاذبه است. ضمن اینکه سکوت انسان را عاقلتر و با تجربه تر نشان می دهد، زمینه ای مناسب برای صمیمیت است. البته سکوت ناشی از ترس و عدم اعتماد بنفس، باعث کاهش جذابیت است. همچنین نرم و با ملایمت صحبت كنیم چراكه جیغ، داد و هوار، بلند صحبت کردن و خشن و عصبی بودن باعث قطع اعتماد مردم می شود.
10- فرد محترمی باشیم : به خود و دیگران احترام بگذاریم. بی ادبی در کلام و گفتار و رفتار از جذابیت بسیار می کاهد. باید در ظاهر آراسته و در باطن وارسته بود. شخص مودب و متین و محترم بی تردید جذاب تر از بی ادبان است. هتاکی و ناسزا گفتن حتی به افراد بدصفت و بی شخصیت و همچنین تحقیر و تمسخر و غیبت و بدگویی مخالف با احترام است.
11- در رفتار و كلام قاطعیت داشته باشیم : سست عنصر نبودن و پای تصمیمات و تعهدات ماندن موجب جذابیت است. افرادی که شخصیتی قاطع دارند هدفهای مشخص و ارزشهای معینی و برنامه های مدونی دارند و بلااستثنا جذابند. قدرت "نه" گفتن به درخواست های بی ارزش دیگران موجب رویش جذابیت است. بعضی افراد خود را فدای این و آن می کنند و هرکار مثبت یا منفی را قبول میکنند و اینطور می خواهد در دل دیگران رخنه کنند که نمی شود. جذابیت یعنی مصمم بودن و قاطعیت در رفتار و گفتار.
12- مراقب امیال و غرایز شخصی خود باشیم : افراد دارای شخصیت مسلط و چیره بر غرایز و امیال، دارای تسلط بیشتری هستند. کسانی که بر میل جنسی، میل غذا خوردن، عواطف و هیجانات خود مسلط هستند، جذابیت معنوی دارند. تاثیر روانی گذاشته و انرژی مثبت از وجودشان فوران می کند. کسانی که غریزی و هوی هوسی هستند و مدام در پاسخ به امیال خود به سر می برند و نمی توانند خود را کنترل نمایند و خصوصا به زبان و نگاه خود مسلط نیستند، هیچگاه به جذابیتی كه انتظار دارند دست نخواهند یافت و مسلما بدون كسب جذابیت از تاثیرگذاری هم خبری نیست.
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
|
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
|
The best cosmetic for lips is truth زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی
for voice is prayer برای صدای شما دعا به درگاه خداوند
for eyes is pity برای چشمان شما رحم و شفقت
for hands is charity برای دستان شما بخشش
for heart is love برای قلب شما عشق
and for life is friendship و برای زندگی شما دوستی هاست
No one can go back and make a brand new start هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه
Anyone can start from now and make a brand new ending ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه
God didn't promise days without pain خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره
laughter, without sorrow, sun without rain خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
but He did promise strength for the day, comfort for the tears ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه
and light for the way و چراغ راهمون میشه
Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن
but you enjoy the smooth road afterwards ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
Don't stay on the bumps too long بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن
Move on به راهت ادامه بده
When you feel down because you didn't get what you want just sit tight and be happy وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی ناراحت نشو
because God has thought of something better to give you حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده
When something happens to you, good or bad وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه
consider what it means دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست
There's a purpose to life's events برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد
to teach you how to laugh more or not to cry too hard که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری
You can't make someone love you تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه
all you can do is be someone who can be loved تمام اون کاری که میتونی انجام بدی اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست
the rest is up to the person to realize your worth و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه
It's better to lose your pride to the one you love بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که
than to lose the one you love because of pride کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی
We spend too much time looking for the right person to love ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن
or finding fault with those we already love یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم
when instead باید به جای این کار
we should be perfecting the love we give در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم
Never abandon an old friend هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن
You will never find one who can take there place چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت
Friendship is like wine دوستی مثل شراب میمونه
it gets better as it grows older که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه
When people talk behind your back, what does it mean وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟
Simple! It means that you are two steps ahead of them خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری
So, keep moving ahead in Life پس، در زندگی راهت رو ادامه بده
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
|
جامعه ی ما آكنده از بار اطلاعاتی سنگین است و ابزاری چون تلویزیون، رادیو، اینترنت، تبلیغات، پست الكترونیك و تلفن همراه همگی بر این سنگینی میافزایند. از سوی دیگر شكل زندگی در عصر حاضر بویژه در جوامع شهری ناگزیر توام با سر و صداها، ترافیك، شلوغیها و انبوهی از كارهای الزامآور روزمره است كه قطعا تمام این فاكتورها افزایش استرس و سلب آرامش انسانها را موجب می شود.
محققان و روانشناسان در سالهای اخیر تلاش كردهاند به شیوههای مختلف كه متداول ترین آنها انتشار اخبار، مقالات و توصیههای بهداشتی است به مردم در حفظ آرامش در میان این همهمه و آشفتگی یاری برسانند. به اعتقاد آنها دسترسی و مطالعه این منابع هرازگاهی میتواند ما را به یاد نیاز اصلی مان به آرامش بیاندازد و حتی دقایقی از این زندگی پرمشغله جدا سازد. در این رابطه "استیو موریل" كارشناس و نویسنده مقاله ای در روزنامه "دیلی مدیتیشن و دیلی لایف" روشهایی را برای كسب آرامش در زندگی عنوان كرده كه به شرح زیر آنها را ذكر می كنیم :
-حداقل روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و چیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره آرامش است. البته با اجبار نمیتوان سكوت كرد. بلكه باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. روزی یك ساعت در اتاقی تنها بمانید و حتی اگر لازم شد در را روی خود ببندید.
-هیچگاه جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه كنید این كار باعث تخلیه تنشهایتان شده و به شما آرامش میدهد.
-وقتی احساس میكنید كه سرتان پر از فكرهای جورواجور منفی است با قدم زدن آنها را پاك كنید.
-افراد آرام به خود میگویند كه برای تغییر گذشته كاری نمیتوان كرد، آنگاه از تفكر به آینده و ادامه زندگی لذت میبرند.
-آرامش را از كودكان بیاموزید. آنها در همان لحظهای هستند كه زندگی میكنند و لذت میبرند.
-اگر نمیتوانید دیگران را ببخشید بدانید كه افكار خشمگین همواره شما را با این افراد مرتبط خواهد كرد. اما شاد كردن دیگران باعث آرامش میشود.
-هر چه اكسیژن بیشتری به شما برسد آرامتر خواهید شد. بنابراین خوب است كه در محل كار یا خانه خود گیاهانی را نگهداری كنید.
-سعی كنید از چیزی كه هستید راضی باشید در این صورت احساس آرامش بیشتری میكنید.
-با حركات آرام و صحبت كردن شمرده احساس آرامش را به جمع منتقل كنید.
-با شوخ طبعی به آرامش خود كمك كنید.
-مهم نیست كه با شما مودبانه برخورد شود یا نه بلكه برخورد محترمانه شما باعث ایجاد آرامش و احساس خوبی در شما خواهد شد.
-سرعت حركت شما با احساستان رابطه مستقیمی دارد. آرام راه بروید و حركات بدن خود را آرام كنید. طولی نمیكشد كه آرام خواهید شد.
-گاهی میتوانید برای رسیدن به آرامش دراز بكشید، عضلات خود را شل كنید و به هیچ چیز فكر نكنید.
-لحظه های زیبای زندگیتان را بنویسید و از آنها عكس و فیلم بگیرید. سپس بیشتر وقت آنها را به یاد آورید و درباره شان فكر كنید و لذت ببرید.
-آهسته غذا خوردن و جویدن باعث تجدید توان فكری و احساس آرامش خواهد شد.
-هرچند وقت یكبار ساعت خود را باز كنید تا خود را از فشار زمان نجات دهید. همچنین درآوردن كفشها به كاهش فشار عصبی كمك میكند.
-برای تاثیر بیشتر و رسیدن به آرامش در خود متمركز شوید و آرام نفس بكشید.
-تمرین كنید كه آرامتر از حد معمول صحبت كنید. اینكار به خودی خود ضربان قلب و تنفس را آرام میكند.
-احساسات و مشكلات خود را به دیگران بگویید و آرامش بیشتری احساس كنید.
-یكی از مهم ترین مهارتها در آرام بودن، فكر نكردن به مسایل كوچك است. دومین مهارت، كوچك شمردن تمام مسایل است.
-شاد كردن دیگران، موجب آرامش میشود. نمیدانید چه لذتی دارد پول رستوران امشب را با توافق سایرین به یك كارتن خواب هدیه بدهید. قدردانی كنید. دیگران را برای لطف كردن به خود تحت فشار قرار ندهید، لطف كه وظیفه نیست.
-اگر میدانستید كه: "سیگار كشیدن + ورزش نكردن = استرس، اضطراب و حذف آرامش"، هرگز سیگار نمیكشیدید و ورزش كردن را به تعویق نمیانداختید.
-راحتی یكی از عناصر مهم آرامش است. دمای مناسب، صندلی، لباس و كفش راحت این امكان را برای شما فراهم میكند. پوشیدن لباس های گشاد و راحت باعث ایجاد راحتی و احساس آرامش میشود.
-اگر به عقاید مذهبی و معنوی پایبند باشید، به یكی از با افتخارترین روشهای رسیدن به آرامش خاطر رسیدهاید. اگر از خدا دور افتادهاید، اكنون وقت آشتی است. داشتن یك تكیه گاه معنوی در حد تعادل موجب آرامش میشود.
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388
|
خانمی با لباس کتان راهراه وشوهرش با کت وشلوارنخنماشدهی خانهدوز در شهربوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلی راهی دفتر رئيسدانشگاه هاروارد شدند. منشی فورامتوجه شد اين زوج روستايی هيچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاشايسته حضور در کمبريج هم نيستند. مرد به آرامی گفت: مايل هستيمرئيسرا ببينيم. منشی با بی حوصلگی گفت: ايشان تمامروزگرفتارند. خانم جواب داد: ما منتظر خواهيمشد. منشیساعتها آنها را ناديدهگرفت، به اين اميد بود که بالاخرهدلسردشوند و پی کارشان بروند. امااين طور نشد. منشی به تنگ آمد وسرانجام تصميم گرفت مزاحم رئيسشود، هرچند که اين کار نامطبوع بودکه همواره از آن اکراه داشت. و بهرئيس گفت: شايد اگر چند دقيقه ایآنان را ببينيد، پی كارشان بروند. رئيس با اوقات تلخی آهی کشيد وسرتکان داد. معلوم بود شخصی بااهميت او، وقت ملاقات با آنها رانداشت. به علاوه از اينکه لباسیکتان و راه راه وکت وشلواری خانهدوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمیآمد.
رئيس با قيافه ای عبوس وباوقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.خانم به او گفت: ما پسریداشتيم کهيک سال در هاروارد درس خواند. اواينجاراضی بود. اما حدود يکسالپيش در حادثهای کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايی به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. رئيس تحت تاثير قرار نگرفته بود او يکه خورده بود.. با غيظ گفت:خانم محترم ما نمیتوانيم برای هرکسی که به هاروارد می آيد و میميرد ، بنايی برپا کنيم. اگراين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان ميشود! خانم به سرعت توضيح داد: آه ، نه.نمیخواهيم مجسمه بسازيم.
فکرکرديم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهيم.? رئيس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانهدوز آندو را برانداز کرد و گفت : يک ساختمان !میدانيد هزينهی يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است. خانم يک لحظه سکوت کرد. رئيس خشنود بود. شايد حالا میتوانست ازشرّشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : آيا هزينه راه اندازی دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟شوهرش سر تکان داد. قيافه رئيس دستخوش سردرگمی و حيرت بود. آقا و خانم' ليلاند استنفورد' بلند شدند و راهی پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعنی جايی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد، يادبود پسری که هاروارد به او اهميت نداد.
|+| نوشته شده توسط
والی زاده در شنبه پانزدهم فروردین 1388
|